X
تبلیغات
می نویسم با تو می نویسی بی من...
تقدیم به او که معنای اندوه نگاهم را نفهمید و زیباتر از رودخانه های جهان خندید و رفت !!!

وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها ...
هر روز بی تو
روز مباداست !

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/08/27ساعت 7:43 AM  توسط سیامک  | 

روزی شیوانا پیر معرفت یكی از شاگردانش را دید كه زانوی غم بغل گرفته و گوشه ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و از بی وفایی یار صحبت كرد و این كه دختر مورد علاقه اش به او جواب رد داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است. شاگرد گفت كه سالهای متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ كرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر او احساس می كند باید برای همیشه باعشقش خداحافظی كند. شیوانا با تبسم گفت : "اما عشق تو به دخترك چه ربطی به او دارد؟ " شاگرد با حیرت گفت : "ولی اگر او نبود این عشق و شور و هیجان هم در وجود من نبود! " شیوانا با لبخند گفت : "چه كسی چنین گفته است . تو اهل دل و عشق ورزیدن هستی و به همین دلیل آتش عشق و شوریدگی دل تو را هدف قرار داده است. این ربطی به دخترك ندارد . هركس دیگری هم جای دختر بود تو این آتش عشق را به سمت او می فرستادی. بگذار دخترك برود! این عشق را به سوی دختر دیگری بفرست. مهم این است كه شعله این عشق را در دلت خاموش نكنی. معشوق فرقی نمی كند چه كسی باشد! دخترك اگر رفت با رفتنش پیغام داد كه لیاقت این عشق ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعی این شور و هیجان فرصت جلوه گری و ظهور پیداكند ! "......... به همین سادگی

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/21ساعت 1:44 PM  توسط سیامک  | 

همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی آره، تمومه
همین که اول و آخر تو هستی
به محتاج تو، محتاجی حرومه...

تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم

نمی‌خوام وقتی تو هستی
آدم آدمکا شم
چرا عادتم تو باشی؟
می‌خوام عاشق تو باشم...

تازه فهمیدم به جز تو
حرف هیچکی خوندنی نیست
آدما میان و می‌رن
هیچکی جز تو موندنی نیست...

منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خسته‌ام از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/06/20ساعت 9:56 AM  توسط سیامک  | 

شما صورت خود را می شناسید ، زیرا اغلب آن را در آینه می بینید . آینه ای هم وجود دارد که می توانید بطور کامل خود را در آن ببینید . نه صورت خود را بلکه تمام افکار و احساس خود ، انگیزه ها ، سلیقه ، اشتیاق و ترسهایتان را . این آینه ، آینه روابط است . روابط میان شما با والدینتان ، میان شما و مربیان ، میان شما و رود خانه ، درختان ، زمین و میان شما و افکارتان . روابط ، آینه ای است که در آن می توانید خود را ببینید ، نه آنطور که مایل هستید باشید بلکه آنطور که واقعا هستید . ممکن است من وقتی در آینه نگاه می کنم بخواهم مرا زیبا نشان دهد اما چنین نمی شود زیرا آینه صورت مرا همانطور که هست منعکس می کند و من نمی توانم خود را فریب دهم . در آینه روابط با دیگران نیز من خود را همانطور که هستم می بینم . می توانم نگاه کنم چگونه با مردم حرف می زنم ، با کسانی که فکر می کنم می توانند چیزی به من بدهند بسیار مودبانه و با دیگران با خشونت یا اهانت آمیز رفتار می کنم . در مقابل افرادی که می ترسم ، با احتیاط هستم . پیش پای افراد مهم از جا بلند می شوم اما وقتی پیشخدمتی وارد می شود اصلا توجه نمی کنم . پس با مشاهده رفتار خود با دیگران متوجه می شوم که احترام من به دیگران مصنوعی است و می توانم خود را در رابطه ام با درختان ، پرندگان ف عقاید و کتابها بشناسم .

ممکن است شما بالاترین درجات علمی جهان را دارا باشید اما اگر خود را نشناسید احمق ترین افراد هستید . شناخت خود دلیل اصلی آموزش است . جمع آوری حقایق و یادداشت آنها صرفا بخاطر قبول شدن در امتحانات بدون آنکه تاثیری در شناخت خود داشته باشد احمقانه ترین روش زیستن است . شاسد بتوانید جملاتی از بهاگاواد گیتا ، اوپانیشادها ، قرآن و یا انجیل را بر زبان آورید اما اگر خود را نشناسید مانند طوطی هستید که لغاتی را تکرار می کند . در حالیکه اگر حتی ذره ای خود را شناخته باشید مرحله سازندگی آغاز می گردد. ناگهان خود را آنطور که هستید می بینید ، حریص ، فتنه جو ، عصبانی ، حسود و احمق . دیدن حقیقت ، بدون سعی درتغییر آن کشف حیرت انگیزی است . از آنجا شما می توانید جلوتر و جلوتر بروید زیرا مرحله شناخت خود ، پایانی ندارد .

شما از طریق شناخت خود به وجود خدا پی خواهید برد و حقیقت را درخواهید یافت . مربی شما مطالبی را که از مربی خودش آموخته به شما یاد می دهد و شما در امتحان قبول می شوید و مدرک می گیرید اما بدون شناختن خود آنطور که خطوط صورتتان را در آینه می بینید معلومات شما ارزشی ندارد . تحصیل کردگانی که خود را نمی شناسند در واقع نا آگاه هستند زیرا نمی دانند تفکر یعنی چه و زندگی چیست . به همین جهت لازم است مربیان به معنی واقعی کلمه تعلیم بگیرند به این معنی که باید از کار ذهن و قلب خود آگاه باشند و خود را در آینه روابط با دیگران مشاهده کنند . شناخت خود آغاز خرد است . شناخت خود در برگیرنده تمام جهان و تمام مبارزات برای انسانیت است .  

از کتاب فرهنگ آموختن و عشق ورزیدن (جیدو کریشنامورتی ) 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 12:43 PM  توسط سیامک  | 

               http://tinypic.com/view.php?pic=71k4k5&s=4

                                  گر نیایی تا قیامت انتظارت میکشم

                                  منت عشق از نگاه پر شرارت میکشم

                                  ناز چندین سالۀ چشم خمارت میکشم

                                  تا نفس باقیست اینجا انتظارت میکشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/27ساعت 8:24 AM  توسط سیامک  | 

سلام دوستان خوبم ! ببخشید ! چند وقتی بود که نبودم و نتونستم بهتون سر بزنم ، اما شما لطف داشتید و سر می زدید .

...چند وقت پیش بود که یه فیلم خوب از شبکه 4 ، برنامه سینماء ماوراء دیدم بنام "جاناتان مرغ دریایی " که از روی رمانی با همین نام از آثار ریچارد باخ ساخته شده است . اساس فیلم بر این نکته بود که هدف از زندگی چیست ؟ و آیا از محدودیت ها می توانیم فراتر رویم یا خیر ؟

فیلمی که بازیگرانش پرنده ها بودن ، فیلمی جذابی نشون داد ، همین باعث شد رمان جاناتان مرغ دریایی رو هم بگیرم و بخونم . رمان فوق العاده ای بود و به همین خاطر این پست رو به چند سطری از این رمان اختصاص می دم . در آخر هم ، پیشنهاد می کنم این رمان رو بخونید.(اگه دوست داشتید !!! )   

هنگامی که جاناتان مرغ دریایی به میان گله در ساحل آمد ، شب تمام بود. بسیار خسته و منگ بود. با این حال برای نشستن با سرخوشی چرخی زد ، چرخی ناگهانی ، درست پیش از اینکه زمین را لمس کند. اندیشید ، اگر آنها بشنوند که سد را شکسته ام ، شادی پر شوری در می گیرد. اکنون زندگی چه پر معناتر شده است ! اینک به جای ضزبه های سخت و پس و پیش و یکنواخت به قایق های ماهیگیری ، دلیلی برای زندگی داریم ! می توانیم خود را از بند نادانی برهانیم ، می توانیم از خود جاندارانی سرفراز و هوشمند و ماهر بسازیم . می توانیم آزاد باشیم ، می توانیم به پرواز درآمدن را بیاموزیم ! سالهای نوید بخش آینده نجواگر و درخشان می نمودند.

هنگامی که جاناتان برزمین نشست ، شورا بود و مرغان دریایی گرد هم آمده بودند. گویا زمان درازی از گردهمایی شان می گذشت . براستی که آنان چشم براه بودند.

« جاناتان مرغ دریایی ! در میان بایست ! » حرفهای بزرگ گله طنینی خشک و رسمی داشت. ایستادن در میان ، دو معنا بیش نداشت، ننگ یا افتخاری بزرگ . با افتخار ایستادن در میان ، شیوه ای بود که با آن شایسته ترین رهبران مرغان دریایی به دیگران شناسانده می شدند.

اندیشید ، البته ، که گلۀ چاشت امروز صبح ، سد شکستن مرا دیده است ! اما من خواستار افتخار نیستم . آرزوی رهبر شدن در سر نمی پرورم . تنها می خواهم در چیزی که یافته ام با دیگران انباز شوم ، و افقهای دوردست را که پیش روی همه مان است ، بنمایانم . گامی پیش رفت .

بزرگ گله گفت ، « جاناتان مرغ دریایی ، در برابر دیدگان دیگر مرغان دریایی ، برای ننگی بزرگ در میان بایست ! »

گویی که با لبۀ قایقی ، سخت برخورد کرده باشد. ضعف  زانوانش  را تراشید ، پف پرهایش خوابید ، غرشی در گوشهایش پیچید . در میان ایستادن برای ننگ ؟ ممکن نیست ! سد شکنی ! آنان نمی توانند در یابند ! در اشتباهند ، در اشتباهند !

« ... برای بی پرواییش در گریز از مسئولیت ، » صدایی پر هیبت و آهنگین ادامه داد ، « و سرپیچی از سنت و آنچه در خور شأن خانوادۀ مرغان دریایی است ... »

ایستادن در میان برای پذیرفتن ننگ به این معنا بود که از اجتماع مرغان دریایی ، به « صخره های دور » رانده می شود و می باید یکه و تنها در آنجا بسر برد .

« ... یک روز ، جاناتان مرغ دریایی ، خواهی آموخت که گریز از مسئولیت و درک نکردن آن سودی ندارد ! زندگی هنوز ناشناخته است و شناختنش نیز ممکن نیست ، جز اینکه ما به جهان چشم گشوده ایم که بخوریم ، که تا آنجایی که می توانیم و امکان آن هست زنده بمانیم . »

یک مرغ دریایی در برابر شورای گله هیچگاه پاسخی بر زبان نمی راند ، اما این جاناتان بود که سخن سرداد : « درک نکردن مسئولیت ؟ برادرانم ! » فریاد برآورد ، « چه کسی بیشتر از مرغی مسئول است که معنا و هدفی والاتر برای زندگانی می یابد و در پی آن می رود ؟ هزاران سال است که ما در پی یافتن ماهی هستیم ، اما اکنون دلیلی برای زیستن داریم _ یادگیری ، کشف کردن ، آزاد بودن ! به من فرصتی بدهید ، بگذارید تا آنچه را که یافته ام به شما بنمایانم ... »

گویی گله از سنگ بود .

مرغان با یکدیگر به نجوا در افتادند ، « برادری  درهم شکسته است » و همگی با هم ، موقرانه گوشهایشان را گرفتند و به او پشت کردند .

جاناتان مرغ دریایی ، روزهای دیگر را تنها سر کرد ، اما به آن سوی صخره های دور نیز پر کشید . غم او تنهایی نبود ، بل این بود که دیگر مرغان از باورداشتن شکوه پروازی که به انتظارشان بود ، سر باز می زدند ، از چشم گشودن و دیدن سر باز می زدند .

  

چند تک جمله از فیلم و کتاب رمان " جاناتان مرغ دریایی " :

      -          پرواز کردن، فقط بال به هم زدن نیست ، چرا که پشه هم می تواند این کار را انجام دهد .

-          راه یافتن به کمال و عشق فقط در وجود خود ماست .

-          انسانها همواره در حال روزمرگی و نزاع برای زنده ماندن هستند و منافع مادی ، گاهی انسان را وادار به ضربه زدن به دیگران می کند .

-          چقدر دشوار است که به پرنده بیاموزیم ، آزاد است و چقدر دشوار است که به ماهی بیاموزیم که در آب زندگی می کند .

-          پرواز ، نمادی از رهائی روح از قفس بدن است . اگر خود را بشناسیم ، معرفت پیدا خواهیم کرد نسبت به رازهای هستی .

-          شنا کردن بر خلاف آب رودخانه ، کار هر کسی نمی باشد .

-       پرواز با هر سرعتی محدود می باشد ، حتی با سرعت نور . اما کمال سرعت ، حضور داشتن است . برای این منظور بایستی اندیشه را در معنا رشد دهیم تا بتوانیم در هر لحظه حضور داشته باشیم .

-        آهنگ ما از زندگی ، کمال یافتن و آن را بر همه چیز برتر دانستن است . ما جهان آینده مان را به یاری آموخته های جهانی که در آنیم ، بر می گزینیم .

-          تو این آزادی را داری که خود باشی ، خویشتن راستینت ، اینجا و اکنون ، و هیچ چیز دیگر نمی تواند سد راه تو شود .

-        چرا این چنین است ، چرا دشوار ترین کار در جهان اینست که دیگری را بر آن داریم تا بپذیرد که آزاد است ، و این که اگر تنها وقت اندکی را به تجربه کردن آن بگذارد ، خود بر این آگاهی دست خواهد یافت ؟ چرا واداشتن دیگری به پذیرفتن چنین حقیقتی باید این سان دشوار باشد ؟

-          همیشه دوست بدار ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 8:53 AM  توسط سیامک  |